تبليغاتX
زیبای خفته


زیبای خفته

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به

سیرت تو می نگرد ،

به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته

باشد

و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت

شدن بلد است

دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 13:40 | شیما | |

***آخر پاییز شد ،همه دم می زنند از شمردن جوجه ها

 

روی تختت امشب ،بشمار....

 

تعداد دل هایی را که به دست آوردی

 

بشمار....

 

تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

 

بشمار....

 

 تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

 

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

 

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم***

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | 18:45 | شیما | |

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

دوشنبه چهاردهم آذر 1390 | 3:1 | شیما | |

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه

سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها

گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل

نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و

تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟

دوشنبه چهاردهم آذر 1390 | 2:54 | شیما | |

مثل شقایق زندگی کن عمرت کوتاه اما زیبا...مثل پرستو زندگی کن معلوم نیست به  

کجا پرواز میکنی اماهدف داری...مثل پروانه زندگی کن زندگیت دردناک باشه ولی  

عاشق...

پنجشنبه دهم آذر 1390 | 18:18 | شیما | |

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود... 

پنجشنبه دهم آذر 1390 | 15:8 | شیما | |

 
 
آتشکده لاله ها
 
 
باز محرم شد و گل جوش کرد
آینه را آه سیه پوش کرد

 

فصل گل آجین شدن ناله شد
فصل جنون جوشی آلاله شد
آگهی آتش و خون می زنند
جارچیان، طبل جنون می زنند
دشت پر از بوی خطر، بوی مرگ
ماه روان تا به فراسوی مرگ
می گذرد اسب عنان بر عنان
بغضی در حنجره آسمان
اسب گذر می کند از آب ها
یاس، عطش سوخته در خواب ها
رود، بلوغ ادب آورده است
نعش کسی را به لب آورده است
آب نفهمید غم یاس را
تشنگی حضرت عباس را
ای گل زخمی ز تن کیستی
لاله خونین کفن کیستی
آب به تنهایی تو اشک ریخت
خون دلت بود که از مشک ریخت
اشک تو عطشانی یک ژاله بود
جسم تو تبدارترین لاله بود
تا به ابد اشک فشانده ست آب
تشنه لب های تو مانده ست آب
معنی فریاد، سکوت تو بود
لاله، سلام ملکوت تو بود
آینه بودند، درختان تو را
سبز سرودند درختان تو را
عشق معمای تو بود و خدا
نسبت زیبای تو بود و خدا
فاصله ای بین خدا و تو نیست
هیچ کسی عین خدا و تو نیست
باز به فریاد سکوتی بساز
از کلمات ملکوتی بساز
صافی دل آینه نیت است
حنجره ات صبح صمیمیت است
آینه ها، لال جمال تواند
محو عطش های زلال تواند
بی تو زمین، آتش و دود آمده
آه تو، آغاز وجود آمده
جامه زده عشق ز سوگت به نیل
سوخته داغ تو پر جبرییل
جاده ز گامت به یقین می رسید
خمس تن تو به زمین می رسید
خیمه و آب و نفس و دود، سرخ
ابر و زمین و عطش و رود، سرخ
بغض تو در حنجره بلبل است
تا به ابد داغ تو سهم گل است
حنجره ات مزرعه ناله هاست
داغ تو آتشکده لاله هاست

یکشنبه ششم آذر 1390 | 11:29 | شیما | |

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا ُ و بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده خواهد شد ُ که به جای پاسخ به لبخندهایت ُ به تمام سازهایت خواهد رقصید....
جمعه چهارم آذر 1390 | 11:29 | شیما | |

روزگاری جاده بودم ُ جاده ای غرق تردد جاده ای کز رفت و آمد ُ  لحظه ای خالی نمی شد ُ من که بسیاری غریبان را به ابادی رساندم ُ عاقبت خود ماندم و ُ ویرانه تنهایی خود.......

جمعه چهارم آذر 1390 | 11:17 | شیما | |

***کاش می شد در غروب افتاب بیصدا با سایه ها کوچید و رفت***
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 | 21:54 | شیما | |

سرمشق بابا آب داد یادمان رفت***رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت***شعر خدای مهربان را حفظ کردیم***اما خدای مهربان را یادمان رفت
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 | 21:52 | شیما | |

من آن ابرم که می خواهد ببارد..... دل تنگم هوای گریه دارد.....دل تنگم غریب این در و دشت..... نمی داند کجا سر می گذارد 
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 | 21:32 | شیما | |

تنها تر از غمم...بی کس تر از عشقم...خسته تر از زمونه ام... دلشکسته تر از عاشقم...فراموش شده تر از مردگانم...
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 | 21:27 | شیما | |

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم میریزد.....

 

آنچه را عقل به یک عمر بدست آوردست***عشق یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد...

 

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام عشق گنجیست که افزونیش از انفاق است باد مشتی ورق از دفتر عمر آوردست عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است....

 

 

چهارشنبه سی ام دی 1388 | 21:35 | شیما | |

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

 

جمعه بیست و پنجم دی 1388 | 0:45 | شیما | |

مهم نیست که تو چقدر زنده ای,مهم اینست که تو چقدر زندگی میکنی, مهم نیست که تو چقدر داری مهم اینست که تو چقدر می بخشی, مهم نیست که تو چقدر درد میکشی,مهم اینست که تو چقدر صبر میکنی,مهم نیست که برای تو چه اتفاقی می افتد,مهم اینست که تو چه تصمیمی میگیری.
جمعه بیست و پنجم دی 1388 | 0:28 | شیما | |

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم ُ بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟ چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست ُ بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید ُ بنویسد که هنوزم که هنوزست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟

                                                   اللهم عجل لولیک الفرج

سه شنبه بیست و دوم دی 1388 | 23:29 | شیما | |

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

سه شنبه یکم دی 1388 | 13:19 | شیما | |

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر دردل شب، یک نفر دردل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد... ما همه همسفریم .

سه شنبه یکم دی 1388 | 13:8 | شیما | |

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود


پنجشنبه یازدهم تیر 1388 | 16:23 | شیما | |

باز خبر رسيده که دلت شکسته عزيزم
بازم از دست زمونه شدي خسته غزيزم؟؟؟؟
امتحانت مي کنه خداي مهربونمون
خودتم خوب مي دوني غصه نخور ، تنها نمون

 

دوشنبه هشتم تیر 1388 | 21:1 | شیما | |

بهترین دوست خداست اوآنقدرخوب استکه اگریک گل به اوتقدیم کنید دسته گلی تقد یمتان میکند وخوبترازآن است که اگردسته گلی به آب دادیم دسته گلهایش راپس بگیرد

دوشنبه هشتم تیر 1388 | 20:44 | شیما | |

ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند.
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي  با صدایی  آرام و مطمئن مي خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

یکشنبه هفتم تیر 1388 | 12:7 | شیما | |

آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي

سه شنبه دوم تیر 1388 | 22:16 | شیما | |

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم

ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم

به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 | 18:21 | شیما | |

تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقايق گفت با خنده :نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چون آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تب دار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم

چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش ، اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم ، بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند ، شود مرهم ، براي دلبرش آندم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني

مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به راه افتاد

او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را ، رو به بالا تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي ، هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست ، به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز ،

دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم

 تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم ، وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت ، زهم بشکافت

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل که تو تاج سرم هستي ، دواي دلبرم هستي

بمان اي گل ، ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد         گل هميشه عاشق شد ...

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 | 12:1 | شیما | |

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 | 4:34 | شیما | |


/* /*]]>*/

شرم باد آنکه نار انداخت بر در بیت فاطمه

/ محسن و مادر گرفت/

ما را عالمی را بی فاطمه کرد

/دست مولا راببست/

تازیانه جان نثار حضرت کبری بکرد/

حرمت ناموس الله را شکست/

شرم باد شرم باد شرم باد...

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 | 2:56 | شیما | |


مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | 0:10 | شیما | |

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | 23:50 | شیما | |

www . night Skin . ir